

سلام سلامی از قلب شکسته از قلبی دور افتاده همچون کبوتری
سبکبال که دراسمان عشق به پروازدرامده است سلامی به
بلندای اسمان و به زلال و خلوص چشمه ساران سلامی به
لطافت گرمای بهاری سلامی همچو بوی خوش اشنایی سلامی
بر خواسته از دل و نشسته بر دل
بعد از خوندن مطالب نظر یادتون نره...
سازندهترین کلمه گذشت است، آن را تمرین کن.
پرمعنیترین کلمه «ما» است، آن را به کار ببر.
عمیقترین کلمه «عشق» است، به آن ارج بنه.
بیرحمترین کلمه "تنفر" است، از بین ببرش.
خودخواهانهترین کلمه "من" است، از آن حذر کن.
ناپایدارترین کلمه "خشم" است، آن را فرو ببر.
بازدارندهترین کلمه "ترس" است، با آن مقابله کن.
با نشاط ترین کلمه "کار" است، به آن بپرداز.
پوچترین کلمه "طمع" است، آن را بکش.
سازندهترین کلمه "صبر" است، برای داشتنش دعا کن.
روشنترین کلمه " امید" است، به آن امیدوار باش.
ضعیفترین کلمه "حسرت" است، آن را نخور.
تواناترین کلمه " دانش " است، آن را فراگیر.
محکمترین کلمه "پشتکار" است، آن را داشته باش.
سمیترین کلمه "شانس" است، به امید آن نباش.
لطیفترین کلمه "لبخند" است، آن را حفظ کن.
ضروریترین کلمه "تفاهم" است، آن را ایجاد کن.
سالمترین کلمه "سلامتی" است، به آن اهمیت بده.
خوشا شبی که به عاشق رسد پیام وصال
تمـام عمــر اگر بگذرد به درد فــراق
چه غم ،چو قلب بود از امید مالا مال
ز زندگانی هشتـــاد و چارسـاله به است
شبی که ارزش آنست بیش از آن همه سال (*)
دهند مژده مهمـانـی خــدای جلیــل
فرشتگان، به تشرف به بارگاه جلال
ز میــزبان یــگانه به بنــدگان آرنـد
درود و مژده رحمت، نوید استقبال
شگفت اینکه بود روزهــای مهمـــانی
غذای جسم حرام و شراب روح حلال!
به بزم دوست همه هرچه هست هست جمیل
که تـابنــــاک بــــــود بارگـــه زنــــور جـــــــمال
به گوش جان رسد از محرمان خلوت انس
هــــزار پاسـخ راز عجــب بــدون ســـوال
ز سرخوشی نتوان گفت چون زمان گذرد
روان چگونه پرد در چنان شگفــت مجــال
چنیـن بود شـب تقـدیر تا طلیعه فجـر
که روشنی دمد و تیرگی رود به زوال
تو ناظم ! ار به سر آمد زمـان مهمانـی
بشو غبار غم از چهر خود ز اشگ زلال
کسی بود به یقین رستگار در دو سرای
که ماهی ازهمه سالش بود بدین منوال
(*) اقتباس از آیه : لیلةالقدر خیر من الف شهر (هزار ماه مساوی است تقریبا با هشتاد و چهار سال)
یعنی درک فیض یک شب قدر بهتر است از زندگانی یک عمر هشتاد و چهار ساله که در طول آن شب قدر ادراک نشود !
حاج جعفر ناظم رعایا
مستعد سفـــر شهر خدا كرد مرا
از گلستان كرم طرفه نسیـمی بوزید
كه سراپای پر از عطر و صفا كرد مرا
نازم آن دوست كه با لطف سلیمانی خویش
پــــله از سلسـله دیـــو دعــا كـــــرد مـــرا
فیض روحالقدسم كرد رها از ظلمات
همرهـی تا به لـب آب بقـا كرد مـرا
من نبودم بجز از جاهل گم كرده رهی
لایـــق مكتب فخــر النجبا كـــرد مـــرا
در شگفتم ز كرامات و خطاپوشی او
من خطا كردم و او مهر و وفا كرد مرا
دست از دامن این پیك مبـارك نكشم
كه به مهمانی آن دوست ندا كرد مرا
زین دعاهاست كه با این همه بیبرگی و ضعف
در گلـستــــان ادب نـغمـــه ســرا كــــرد مـــرا
هر سر مویــم اگـر شـكر كند تـا به ابــد
كم بود زین همه فیضی كه عطا كرد مرا
فتحالله اسلامینیا
وقت است نهان خانه ی دل پاک نماییم
وز اشربه و اطعمه امساک نماییم
باید می وساغر همه را دور بریزیم
از هرم عطش سینه عطشناک نماییم
افلاک به آهی زجگر، پاک بسوزیم
دل بر نظر صاحب لولاک نماییم
راهی به سماوات ز لوّامه گشوده است
"امّاره باالسّوء" چو در خاک نماییم
از نرگس شهلابفشانیم شب قدر
شبنم دوسه قطره، مژه نمناک نماییم
از میکده بر گشته سوی سجده گه عشق
وانگاه حذر از ثمر تاک نماییم
صد بار بخوانیم به شب سوره ی اخلاص
با هر احدش راه به افلاک نماییم
دل را به شب قدر که نازل شده قرآن
با خواندن آیات فرحناک نماییم
شکرانه ی الطاف الهی گهِ افطار
آن زهر عطش مرهم و تریاک نماییم
ای "قاسمیِ" خسته بیا تا قدح دل
خالی زگناه و خس وخاشاک نماییم
سرا ینده : علیرضا قاسمی
بـاز هـوای سـحــرم آرزوســــت
خـلـوت و مـژگـان تـرم آرزوسـت
شـكـوه ی غـربـت نـبـرم ایـن زمـان
دسـت تـــو و روی تـو ام آرزوســت
خـسـتـه ام از دیـدن ایـن شـوره زار
چـشـم شـقـایـق نـگـرم آرزوســـت
واقـعـه ی دیـــدن روی تـــــو را
ثـانـیـه ای بـیـشـتـرم آرزوسـت
جـلـوه ی ایـن مـاه نـكـو را بـبـیـن
رنـگ و رخ و روی تـو ام آرزوسـت
ایـن شـب قـدر اسـت كـه مـا بـا همیـم؟
مـن شـب قـــــدری دگــــرم آرزوســـت
حـسِّ تـو را مـی كنم ای جـان مـن
عـزلـت بـیـتـی دگــــرم آرزوســــت
خـانـه ی عـشـِاق مـهـاجـر كـجـاست؟
در سـفــــرت بـــال و پـرم آرزوســـت
حـسـرت دل بـارد از ایـن شـعـر مـن
جـام مـیـی در حـرمـــم آرزوســـــت
احمد عزیزی
آخر ,آن موقع ها حرف قرآن وخدا ودین بود
کربلا بود وهزاران عاشق
همه ی مسئولین,چون رجایی و بهشتی بودند
حرف یک رنگی بود
ظاهر وباطن افراد بهم فرق نداشت
صحبت از تقوا بود
پارک هم بوی شهادت میداد
همه جا صوت دعا می آمد
کوچه ها راست و مردم همه راست
همگی رو بخدا,همه خط ها روشن
خوب وخوانا بودند
حرف از ایمان بود,حرف از تقوا بود
ولی امروز پدر,درد ودل بسیار است
همه ی آنچه به من میگفتی,رنگ دیگر دارد
یا بسی کمرنگ است
من که میترسم تنها به خیابان بروم
مادرم میترسد
او به من میگوید:در خیابان خطر است
بر سر بعضی ها,چادری پیدا نیست
مویشان بیرون است
همه عینک دارند
به نظر می آید,چشمشان معیوب است
راهشان پیدا نیست
برچسب ها: شهدا/مذهبی،
باز هم گفته و شنیده شود
صبرت آموزد و تسلط نفس
و ز تو شیطان تو رمیده شود
هر که صبرش ستون ایمان بود
پشتشیطان از و خمیده شود
آفتاب ریاضتی که ازو
میوه معرفت رسیده شود
چه جلایی دهد به جوهر روح
کادمی صافی و چکیده شود
بذل افطار سفره عدلی است
که در آفاق گستریده شود
فقر بر چیدهدارد از خوانی
که به پای فقیر چیده شود
شب قدرش هزار ماه خداست
گوش کن نکته پروریده شود
از یکی میوه عمل که درو
کشته شد ، سی هزار چیده شود
گر تکانی خوری در آن یک شب
نخل عمر از گنه تکیده شود
مفت مفروش کز بهای شبی
عمرها باز پس خریده شود
روز مهلت گذشت و بر سر کوه
پرتوی مانده تا پریده شود
تا دمی مانده سر بر آر از خواب
ور نه صور خدا دمیده شود
برچسب ها: شعر/رمضان/مذهبی،
دل من ز حبّ دنیا نگذشت ای خدایم
تبعات هر گناهم شده بود سدّ راهم
تو به من عطا نمودی كه نباشد ادعایم
چو شدم گدای كویت شدهام خجل ز رویت
تو نشستهای كنارم كه روا كنی دعایم
متزلزل است بارم به كجا كشیده كارم
چه وداع اشكباری، شده آتشین بكایم
به كجا روم خدایا پس از این سحر، سحرها
شب جمعهای بیاید كه به سوی تو بیایم
بفدای میزبانی كه به وقت میهمانی
به بر گدا نشست و بر خویش داد جایم
چه دعای باصفایی، چه رفیق باوفایی
چه خدای آشنایی كه نمود آشنایم
چه دعای افتتاحی چه دو چشم پر سلاحی
چه توسلی چه ذكری چه بگویم ای خدایم
چه دمی چه نوحه خوانی چه شبی چه گریههایی
چه غمی چه روضههایی كه تو كردهای عطایم
به صفای لیلة القدر به جمال نیمه بدر
تو خریدی آبرویم كه گدای هل اتایم
تو از این خمارخانه بنمودیام روانه
دل شب مدینه بردی كه غلام مجتبایم
به شب نزول قرآن، به شكاف فرق فرقان
به دلم نشست قرآن چو نمود علی صدایم
به علی و زینبینش به محبت حسینش
بنویس جان زهرا كه شهید كربلایم
بنویس جان مهدی كه منم از آن مهدی
بخدا قسم خدایا كه نشان دهم وفایم
برچسب ها: شعر/رمضان/مذهبی، ا،
پیمبر میزند بر سینه گویا *** در این غم نوحه خوان روح الامین است
اگر سربشکند جا دارد امشب *** ندانم سر چه سودا دارد امشب
غریب یثرب و مظلوم کوفه *** هوای کوی زهرا دارد امشب
قراری این دل شیدا ندارد *** که یار عاشقان یارا ندارد
نواکن گر حسینی هستی ای دل *** حسین بن علی بابا ندارد
همای قدس را شهپر شکسته *** حریم مسجد و منبر شکسته
مزن بر سینه ،بر سر ای مسلمان *** سر داماد پیغمبر شکسته
طبیبا درد مولا را دوا کن *** طبیبا زخم او اهسته واکن
مدارا کن به این فرق شکسته *** که شمشیرش به پیشانی نشسته
مبادا دیگر از او خون بریزد *** از آن ترسم که هرگز بر نخیزد
طبیبا قلب حیدر را شکستی *** تکلم کن چرا ساکت نشستی؟
مگر در زخم بیمارش چه خواندی *** که لب بستی و از گفتار ماندی
به پیشانی او چشمت چه دیده *** که رنگت ناگهان از رخ پریده
طبیبا کودکان چشم انتظارند *** بجز بابای ما بابا ندارد
تکلم کن ز بیمارت سخن گوی *** ولی آهسته در گوش حسن گوی
برچسب ها: شعر/رمضان/مذهبی،
رمضان پر بود از شور و صفا
ماه خالص شدن از کبر و ریا
رمضان ماه رسیدن به خدا
ای خدا از سر احسان و کرم
تو نگاهی به دل ما بنما
باز کن در را به روی این دلا
ای که هستی در دو عالم پادشا
من گنه کار و تو یا رب غافری
بر بدی ها و خطا ها ساتری
بار الها ای امید جان و دل
این دلم را کن به نورت متّصل
برچسب ها: شعر/رمضان/مذهبی،
دستهایم بوی باران میدهد
عكس من در قاب میخندد به من
خندهاش بوی دبستان میدهد
بوی باد از كوچه میآید ، و من
در اتاقم چای را دم كردهام
با بخار گرم چایی ، سقف را
پر زباغ سرد شبنم كردهام
قُل قُل گرم سماور در اتاق
میبرد من را به عصر كوزهها
میبرد تا لحظهی افطارها
میبرد من را به ماه روزهها
لحظه افطار وقتی میرسید
سفره پر میشد ز عطر گل یاس
لحظهای احساس میكردم كه من
نور دارم بر تنم جای لباس
سبز میشد با پدر ، باغ دعا
نرم میخواند از كتابی آشنا
با فطیر تازه مادر میرسید
دستهایش داشت بوی ربّنا
جعفر ابراهیمی ( شاهد )
برچسب ها: شعر/رمضان/مذهبی،
ای در غرور نفس به سر برده روزگار
برخیز ، كاركن ، كه كنونست وقت كار
ای دوست ! ماه روزه رسید و تو خفتهای
آخر زخواب غفلت دیرینه سر برآر
سالی دراز بودهای اندر هوای نفس
ماهی ، خدای را شو و دست از هوا بدار
پنداشتی كه چون بخوری ، روزه تو نیست
بسیار چیز هست جز آن شرط روزهدار
هر عضو را بدان كه به تحقیق روزهای است
تا روزه تو روزه بود نزد كردگار
اول نگاه دار نظر ، تا رخ چو گل
در چشم تو نیفكند از عشق خویش خار
دیگر ببند گوش زهر ناشنیدنی
كز گفتوگوی هرزه شود عقل تار و مار
دیگر زبان خویش كه جای ثنای اوست
از غیبت و دروغ فرو بند استوار
دیگر بسی مخسب كه در تنگنای گور
چندانت خواب هست كه آن هست در شمار
دیگر ز فكر آینه دل چنان بكن
كز غیر ذكر حق نشیند برو غبار
این است شرط روزه اگر مرد روزهای
گرچه ز روی عقل یكی گفتم از هزار
شیخ فریدالدین عطار
برچسب ها: شعر/رمضان/مذهبی،
ورنه دوباره آرم رو روی روسیاهی
چون رو كنم به توبه، سازم نوا و ندبه
چندان كه باز گردم گیرم ره تباهی
چون رو كنم به احیاء، دل زنده گردم اما
دل مرده میشوم باز با غمزه گناهی
گرچه به ماه غفران بسته است دست شیطان
بدتر بود ز ابلیس این نفس گاه گاهی
ای كاش تا توانم بر عهد خود بمانم
شرمنده ام ز مهدی وز درگهت الهی
تا در كفت اسیرم قرآن به سر بگیرم
چون بگذرم ز قرآن اُفتم به كوره راهی
من بندگی نكردم با خویش خدعه كردم
ترسم كه عاقبت هم اُفتم به قعر چاهی
با اینكه بد سرشتم با توست سرنوشتم
دانم كه در به رویم وا میكنی به آهی
ای نازنین نگارا تغییر ده قضا را
گر تو نمی پسندی تقدیر كن نگاهی
دل را تو می كشانی بر عرش می كشانی
بال ملك كنی پهن از مهر روسیاهی
دل را بخر چنان حُر تا آیم از میان بُر
بی عجب و بی تكبّر از راه خیمه گاهی
امشب به عشق حیدر ما را ببخش یكسر
جان حسین و زینب بر ما بده پناهی
آخر به بیت زینب بیمار دارم امشب
از ما مگیر او را جان حسن الهی
در این شب جدایی در كوی آشنایی
هستم چنان گدایی در كوی پادشاهی
برچسب ها: شعر/رمضان/مذهبی،
رمــضــــان، مــاه عــتــرت و قــرآن * * * گــــاه تــــجدید عهد و پیمان است
رمــضــان امــتــــداد جــــاده نــــور * * * در گذرگاه هــر مــــسلمــان است
رمــضــان چــلچــراغ نـــور افـشان * * * در شبــستان قلــب انـسان است
مـــاه تــحكــیــم آشنـــایــــی هـــا * * * مــاه تعــطیل قــهر و حرمان است
مـــاه شـــب زنــده داری عـشــاق * * * مــاه بــیــدار بــاش وجــدان است
مـــاه اشــك و خـروش و ناله و آه * * * راه برگــشت هــر پــشیمان است
مــــاه آســـایــش قــلــوب بــشــر * * * مــاه پــالایــش تـــن و جــان است
مــــاه تــسلیــم در بــــر خـــالـــق * * * مــاه تــمریــن كــار نــیـكــان است
رمضــان چــشمــه عـطــای خـــدا * * * ماه عفو و گذشت و غفــران است
رمــضــان رهــنـــمــا و راه گــشــا * * * بهــر گــم گـشتگان حـیــران است
رمــضــان شــاخساری از طــوبـی * * * غرفه ای از بــهشـت رضوان است
رمــضــان بــارگــــاه (بــســم ا...) * * * جلــوگاه (رحیـم) و (رحمان) است
مــاه تـــحصیــل دانــش و تــقــوی * * * گــاه تــطهـیــر و راه ایــمـان است
مــــاه اكـــرام عـــتــرت و قـــــرآن * * * مــــاه اطفــــاء نــــار نــیــران است
عیــــد مســعــود زاد روز حــســن * * * روز پــر فــیــض نــیــمــه آن است
شــب قــدرش ســلام بــر مــهدی * * * تــا بــه فـجرش كه نور باران است
مـــغــرب آفــتــاب عــمــر عــلـــی * * * مشــرق مــــاهتــــاب قــرآن است
در چــنین مه كه انس و جان یارب * * * بر سر سفــره تــو مــهــمـان است
نظـــری ســوی دردمنــدان كــــن * * * ای كــه نــامـت شفا و درمان است
بــــارالــها بــــه درگــه كــــرمـــت * * * سائــل خــستــه دل فـراوان است
كشــــور مــــا بــهشت زهــرا شد * * * بس كــه پــر لاله خــاك ایران است
ای خــــــدا آرزوی ایــــــن امـــــت * * * جشــن پــیــروزی شــهیــدان است
وای بــر حـال آن كسی كه حسان * * * خــصــم قــرآن و یـار شیطان است
برچسب ها: رمضان/شعر/مذهبی/اسلامی،
هیچ كس مظلوم تر از او در این عالم نبود
اشك بود و آه بود و سوز بود و شور بود
بود بیمار و طبیب ، اما كمی مرهم نبود
وقت گفتار وصایا بود و هنگام وداع
حال فرزند بزرگش ظاهراً درهم نبود
عمر او رفت و به رغم آخر عمر نبی
آخرین حرف علی را هیچ نامحرم نبود
غیر عباس و حسین و زینبین و مجتبی
آشنا و محرمی در حلقه ماتم نبود
صحبت از دشت بلا بود و غریبی حسین
غیر سقّای حرم كس بر عطش ملزم نبود
كی توان گفتا كه در این محفل پر شور و شین
دختر یكدانه پیغمبر اكرم نبود
در میان سطرهای آخر درس علی
غیر اكرام و سفارش بر بنی آدم نبود
گفت كن با قاتلم اینك مدارا یا بُنی
گرچه پیمان بست با ما عهد او محكم نبود
چون سوی دیدار زهرا بود نائل زین سبب
از علی خوشحال تر آن شب در این عالم نبود
برای دانلود برروی تصاویر کلیک کنید...
رمضان الکریم 
حجم: 8 کیلو بایت
فرمت : jpg
ابعاد : 128x160
رمضان الکریم 
حجم: 31 کیلو بایت
فرمت : jpg
ابعاد : 240x320
بقیه در ادامه مطالب..
ادامه مطلب
برچسب ها: رمضان/موبایل/تصویر پیش زمینه،
ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با توام، همه عالم ازان من
آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
میریزد آبشار غزل از زبان من
آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی رسد به بلندآسمان من
بنگر طلوع خندهی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!
با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خواندهای به گوش من این، مهربان من
اگر ما به قدر ترسیدن از یک عقرب از عِقاب خدا بترسیم،
ما گم شدیم و خدا را گم كردیم ...