قرار بود ساعت 11:40بریم سر جلسه امتحان...
امتحان ادبیات فارسی داشتیم...
از قبل توی چند تا برگه کوچیک یه سری مطلب که فک میکردم بدرد امتحان میخوره نوشته بودم...
رفتیم سر جلسه...
من آخر سالن نشستم تا بتونم راحت از بر گه ها استفاده کنم...
امتحان شروع شد...
هی میخواستم از برگه ها استفاده کنم اما نمیشد...
تا اینکه یدفعه فک کردم معلم رفته بیرون و من کاغذ ها رو در آوردم و تا جایی که میتونستم نوشتم...
وقتی کارم تموم شد برگه ها رو گذاشتم زیر پام...
تا اینکه...
یه صدایی من رو متوجه خودش کرد...
وای...بد بخت شدم...معلم منو دیده بود...
برگه رو از زیر دستم کشید...صفرررررر...
از من به شما نصیحت:یا تقلب نکنید یا همه چیز رو کاملا در نظر داشته باشید...
تا مثل من...
نوشته شده در تاریخ 1390/02/19 توسط سروش